بایگانی: شهریور ۱۳۸۸

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم...

۲۷ شهریور ۱۳۸۸

چشمان تو و این همه دریا تناقض است
مهتاب در نگاه تو حتی تناقض است
لیلا نبوده‌ای که جنون را بپروری
مجنون شدن ـ نبودن لیلا؛ تناقض است
از پای تا به سر همگی محو دیدنم
عشقی چنین غریب، سراپا تناقض است
لبخند آتشین تو هم، قاتل من است
قتلی چنین قرین معمّا تناقض است
طوفان چشم‌های تو آرامش دل است
آرامشی میانۀ بلوا تناقض است
طوفان کن و میان دلم آسمان بکار
از من...

سیاه‌مشق ۲۲

۲۴ شهریور ۱۳۸۸

نمی‌دانم چرا تا پاسی از شب چشم‌هایت را
به رؤیاهای خود غم‌ناک می‌دیدم
نمی‌دانم
که این رؤیاست، کابوس‌ست، نفرین نگاه توست
یا پس‌لرزه‌های چشم‌های تو
بر این دل
این دل ویران ز آوار نگاه توست
 
منم، آری
همان که حجم انبوه درختان را شبیه گیسوان تو
صدای رود را هم‌چون صدای آشنای تو
و حتی مهرْبانی‌های دریا را شبیه چشم‌های مهربان تو
سراب مبهم و دور بیابان را
چو...

سیاه‌مشق ۲۱

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

با آن امیدی که برای تاج و تختم بود
تقدیرِ رنجی این چنین دشوار، سختم بود
پیرم؛ فریب ظاهر من را نخور هرگز
موی سیاه من نشان از رنگ بختم بود
 
سه‌شنبه 10 شهریور 1388
پی‌نوشت:
....
 
ادامه مطلب

سیاه‌مشق ۲۰

۱۱ شهریور ۱۳۸۸

شاعرم و
غرق غزل‌خوانی‌ام
راوی صد
غصۀ پنهانی‌ام
 
اشک مرا
حین سرودن ببین
خیس‌ترین
واژۀ بارانی‌ام
 
بوسۀ من بر
سر هر واژه هست
عشق تو شد
علّت حیرانی‌ام
 
بر لب تو
بوسۀ من جاری است
در همه
هنگام که می‌خوانی‌ام
 
می‌شود این
بار که با خنده‌ات
با نگهت
باز بلرزانی‌ام
 
خانۀ دل از
غمت آوار شد
شاعر آواره
ز ویرانی‌ام
 
مِهر تو ای
ماه دلم را ربود
در قفس چشم
تو ...

سیاه‌مشق ۱۹

۰۷ شهریور ۱۳۸۸

من این‌جا خسته‌ام
تنهایی‌ام از مرزهای کشور صبرم گذر کرده
و من غرق هجوم لشکر تنهایی لبریز خود جانم به لب آمد
نمی‌دانی!
نباید هم بدانی
که این‌جا شاعری غرق تماشای ندیدن‌های تو
به دنبال رسیدن می‌رود تا ساحل امن نگاه تو
ولی شاید بدانی
آسمان هم قصۀ تنهایی من را
برای آفتاب خسته هر شب باز می‌خواند:
"لالا لالا
بخواب ای آفتاب روشن هر روز
بیا امشب بگویم قصه‌ا...

سیاه‌مشق ۱۸

۰۲ شهریور ۱۳۸۸

خبری نیست
به جز بغض غریبی
که شب و روز سراغ دل غربت‌زده را می‌گیرد
خبری نیست
به جز اشک
که هر لحظه گلاویز دو چشمم شده است
و امیدی به رسیدن به نگاهی
که برایش کمی از درد دل خویش بگویم، هم نیست
چشم من روزنۀ باران‌ست
دلم آهسته‌ترین راز خدا بود
که در بغض فرود آمد و ناگاه شکست
باورم نیست
که آواره‌ام و تنهایی
مثل آوار فرو ریخته بر خانۀ دل‌تنگی من
گله‌ای نیس...